طاهای عزیزم دوستت دارم

اين وبلاگ را براي پسر عزيزم محمد طاها تهيه كردم پسر گلم در تاريخ 18/7/86 در ساعت 9 :10صبح در يك هواي پاييزي با وزن 3.630 كيلوگرم و با قد 50س م به اين دنيا پا گذاشت پسرم براي من و بابايي اش خيلي عزيزه و اين وبلاگ را به او و تمام دوستاش تقديم ميكنم

خبرهای جدید از مهد کودک طاها جان
نویسنده : محبوبه - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
 

با سلام به همه دوستان عزیز و مهربونم

امید که حال همگیتون خوب و خوش و سلامت باشید ممنونم از لطف همه تون به خدا بعضی مواقع شرمنده این همه خوبی و مهربونیهاتون میشم ولی تو را خدا نگید من مامان تنبلی هستم کمی کارهام توی سازمان که زیاد شده و زیاد نمیرسم که به نت سر بزنم اگر هم  بیایم سریع السیر میایم و به افهام سر میزنم و زود میروم بیرون ولی امروز میخواهم رکورد بشکنم  و یک پست جدید بنویسم فقط به خاطر یک دوست خوب و دوست داشتنی (قابل توجه اقا طه  عزیزم )

اول از همه بگم از احوال آقا طاها در محیط جدید ( مهد کودک) که بنده بی نهایت راضی راضی هستم و البته خودش هم خیلی راضی هست و دوست داره  خداییش جا داره اینجا از مدیریت محترم مهد کودک ( دنیای کودک ) سرکار خانم میرشمسی و خاله عاطفه مهربون و به قول طاها خاله نمجه خیلی تشکر کنم واقعا برای طاهای من زحمت میکشن . راستش من و بابایی خیلی روی مهد کودک حساس بودیم کلا می ترسیدیم و همه هم بیشتر میترسوندنمون ولی خوشبختانه بر خلاف گفته همگان به اینکه مهد کودک براش بد نبود بلکه بی نهایت خوب بوده خیلی کارهای جدید یاد گرفته حرف زدنش خیلی بهتر شده از همه مهمتر دیگه مای بیبی نمیشه و به قول خودش میگه مامانی من دیگه بزرگ شدم پسر خوبی شدم و فقط الانه مشکلم شبهاست و بعضی از دوستان میگن که شبها ببندمش ولی بعضی دیگه میگن عادت به شب ادرای پیدا میکنه ولی خیلی سخته هر شب باید دل بیدار باشم و مواظبش باشم به هر حال در صورت کلی قضیه من خیلی خیلی راضی هستم و امیدوارم که این مشکل هم کم کم حل بشه . تازه بچه ام حسابی شعر یاد گرفته  دو تا سوره قرآن را از حفظ شده کلی دوستای جدید پیدا کرده و دیگه خیلی پسر با کلاس شده .

 خودم هم که خبر جدیدی ندارم طبق معمول عین یک ادم کوکی و اهنی که از دور کنترل میشه و یا اینکه یک مشت برنامه را مینویسند و میریزند توی کله اش و اون مجبوره که  اون برنامه ها را اجرا کنه منم  همینطور طبق معمول همیشه صبح میایم سازمان ظهر میروم خونه علی طاها را از مهد برمگردونه ناهار میخوریم کمی میخوابیم باز بیدار میشیم ناهار فردا را اماده میکنم و نظافت خونه و کمی بازی با طاها و باز شب میشه میخوابیم و صبح بازم تکرار تکرار تکرا به خدا همه مون خسته شدیم از این زندگی تکراری مگه نه ؟ کسی پیشنهادی داره برای ایجاد یک تحول و تنوع  توی زندگی مون  تو را خدا  راهنمایی ام کنید ؟

خب خیلی حرف زدم بازم معذرت بابت این همه تنبلی ام  و همگیتون را دوست دارم و از راه دور می بوسم


 
comment نظرات ()