طاهای عزیزم دوستت دارم

اين وبلاگ را براي پسر عزيزم محمد طاها تهيه كردم پسر گلم در تاريخ 18/7/86 در ساعت 9 :10صبح در يك هواي پاييزي با وزن 3.630 كيلوگرم و با قد 50س م به اين دنيا پا گذاشت پسرم براي من و بابايي اش خيلي عزيزه و اين وبلاگ را به او و تمام دوستاش تقديم ميكنم

گرفتاریهای زیاد مامانی و مریضی طاهای گلم
نویسنده : محبوبه - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥
 

سلام به همه دوستای خوبم الهی که همگیتون خوب و خوش و سرحال باشید منم خوبم خدا را شکر روزگار میگذرونیم واقعا شرمنده به خاطر این همه تاخیرم که میدونم همگی از دستم گله مند هستید از همه تون معذرت میخواهم اولش که یک مدتی اینتر نتها قطع بود و توی خونه هم سمت شب باید کار میکردم که اینقدری کار خونه و بچه کوچیک و ادم کارمند زیاد هست که نگو بعدشم طاها گلیم مریض شد یک مریضی خیلی سخت نمیدونم چرا اخه میدونید اولش طاهاو علی با موتور بودند یک خانومها صبح زود زده بود بهشون خدا را شکر طوریشون نشده بود ولی بازم بردیمشون دکتر خدا میدونه چقده اون موقعی که توی سازمان بودم و مامانم بهم زنگ زد چقدر نگران شده بودم خدا میدونه توی اون لحظه چه به دلم رسید ولی خوشبختانه مسئله جدی نبود ولی متاسفانه طاها بعد از 2 روز یک تبی کرد که الهی مادرش بمیره باورتون نمیشد چقدر دمای بدنش بالا بود با هیچ چیزی پایین نمی اومد من توی 7 روز بچه را به 11 تا دکتر نشون دادم نشون به همون نشون که هر کدوم یک نسخه ای می پیچید و نسخه نفر قبلی را رد میکرد یک میگفت عفونت داره از گلوش هست یکی میگفت بر اثر ترس اینطوری شده یکی میگفت افت داخل معده اش زده بالاخره هر کسی یک دارویی داد تا بالاخره با همون کوآموکسی کلاو و 6 تا پنلی سیلین و یک عالمه شیاف مسکن و ..... تبش اومد پایین و تازه افتاد به اسهال و استفراغ دیگه درد سرتون ندهم داغون شدم به خدا تا بچه دوباره روی پا اومد به قدری وزن کم کرده که نگو نمیدونم چطور بدنش را دوباره بسازم در صورتی که از اول هم زیاد چاق نبود ولی بازم خدا را شکر میکنم با وجودی که دلیل واقعی بیماری اش را نفهمیدم بچه ام بهتر شد و به شکر خدا الانه سالمه اما از نظر اشتها هنوز خیلی کم اشتهاو کم طاقت شده بالاخره اما همه اش خبرهای بد بهتون ندهم دوستای خوبم یک خبر خوش اینکه خیلی راحت و بی درد سر تونستم پسونک را از روز بعد از تولدش تقریبا ازش بگیرم خداییش زیاد اذیت نکرد اصلا یادش هم نیست که چنین چیزی در زندگی اش بوده و اینهمه بهش علاقه داشته خودم هم باورم نمیشد اینقدر راحت باشه گرفتن پسونک  دیگه اینکه خیلی بچه ام از نظر طرز فکر و شناسایی اجسام و حیوانات و رنگها خیلی پیشرفت کرده تقربا تموم حیوانات را میشناسه البته با صداهاشون هم تقریبا اشنایی داره نمیدونید چقده عاشق حیوانات هست نمیدونم طاهای من اینطوری هست یا همه بچه ها همین طوری هستند به هر حال خونه مونشده پر از عروسکهای باغ وحشی از اهلی گرفته تا وحشی و پرنده و قناری و دیگه داخل اتاق که راه میرویم زیر پامون پر است از حیوانات مورد علاقه اقا طاها علی اقا هم که دیگه هیچی عشق خریدن چیزی واسه اقا پسرش تند تند میره بازار و براش حیوانات مختلف را میخره و یا حداقل این سی دی های زار بقا و از اینطور چیزها به خدا از تموم برنامه ها ی تلویزیون و .. فاصله گرفتم چون همه اش داخلش به قول خودم داز ققا میخواهد ببینه و اجازه به من و بابایی نمیده چیز دیگه ای را نگاه کنیم میترسم از نظر روحی روانی براش مفید نباشه و ضرر داشته باشه میخواستم بروی با یک روانشناس کودک صحبت و مشاوره کنم که دیگه خوردم به این مریضی طاهای عزیزم بازم ازتون خواهش میکنم دوستان خوبم اگه در این زمینه تجربه ای چیزی دارید منرا  راهنمایی کنید متشکرم از لطف و محبت همگیتون دوستتون دارم  اینم چند تا عکس جدید از طاهای عزیزم

 


 
comment نظرات ()