طاهای عزیزم دوستت دارم

اين وبلاگ را براي پسر عزيزم محمد طاها تهيه كردم پسر گلم در تاريخ 18/7/86 در ساعت 9 :10صبح در يك هواي پاييزي با وزن 3.630 كيلوگرم و با قد 50س م به اين دنيا پا گذاشت پسرم براي من و بابايي اش خيلي عزيزه و اين وبلاگ را به او و تمام دوستاش تقديم ميكنم

بهار 90 مبارک
نویسنده : محبوبه - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱
 

سلام و صد سلام به همه دوستای خوب و گل و مهربونم فصل بهار همگیتون مبارک باشه انشالله و  امیدوارم که امسال سال بسیار خوب و پر از شادی برای همگیتون باشه خیلی زودتر میخواستم بیایم و اپ کنم و اینقده شرمنده شما دوستان عزیزم نباشم ولی خودتون اکثرا مثل من هستید و میدونم که درکم میکنید به هرحال روی ماه همگیتون را میبوسم و ازتون معذرت میخواهم .

در مورد طاها جان بگم که بچه ام کلی بزرگ شده و کلی کارهای جدید رفتار مردانه و دیگه برای خودش مردی شده و از طرفدارهای پر و با قرص باباش هست و من از این بابت خوشحالم و زیاد دوست نداشتم از اول پسرم زیاد سمت من باشه و کلا نظرم اینه که پسر باید با پدرش باشه و دختر با مامانش اخه من دوست ندارم پسرم اخلاقش زنونه باشه و خدا راشکر که نیست خب بگذریم طبق معمول به مهد کودک میره وکلی شعر و قران یاد گرفته و از نظر هوش مطالب حفظی فکر کنم خیلی خوب باشه خدا را شکر .

تعطیلات عید هم  طبق معمول به شهر قشنگ و زیبا و سر سبز بروجرد رفتیم جای همگیتون خالی بود و حتما توصیه میکنم وقت کردید به استان زیبای لرستان یک سری بزنید مطمئن باشید که بهتون خیلی خوش میگذره  اینم یکی از عکسهای جدید طاها که برای عید طاها گرفتیم

عکس جدید طاها جان در نوروز 90

 


 
comment نظرات ()

 
تولد 3 سالگی طاهای عزیزم
نویسنده : محبوبه - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦
 

با سلام به دوستان خوب و مهربانم

واقعا باورم نمیشه به این زودی 3 سال تموم شد و طاهای عزیزم وارد 4 سالگی شد انگار همین دیروز بود که خبر بارداری ام را شنیدم و بی نهایت خوشحال شدم چون خیلی منتظر مونده بودم و دیگه داشتم نگران میشدم پسر گل مامان الانه دیگه واسه خودش مردی شده و یک عالمه ایده و نظر برای خودش داره چنان شخصیتی میگیره که نگو و نپرس .

روز 18 مهرماه تولد طاهای عزیزم بود البته به استحضار میرسونم که هنوز مهمونی خانوادگی ام را نگرفتم ولی تولدش را توی مهدش سر ساعت تولدش گرفتم جای همگیتون خالی بود خیلی خوش گذشت خیلی قشنگ و پر شور با زحمتی هم که مدیریتمهد خانوم میر شمسی و همچنین خاله های مهربون (خاله عاطفه، خاله فاطمه ، خاله سمیه ، خاله نجه ) که جا داره اینجا ازشون حسابی تشکر کنم و دستهای مهربونشون را ببوسم  در محل مهد کودک دنیای کودک یزد برگزار کردیم و وجود عمو موسیقی مهربون هم به این جشن شادی چند برابر داده بود اینم چند تا عکس از تولد طاهای عزیزم  و دعا میکنم و ازخدای مهربونم میخواهم که بچه ها روز به روز بزرگتر و سالمتر در سایه لطف حق و محبت بزرگترها باشند  و هیچ پدر و مادری در غم از دست دادن فرزندش نباشد انشالله اگه خدا هم بخواهد میخواهم تولد خانوادگی طاهای عزیزم را فردا یعنی مطابق با تولد اقا امام رضا بگیرم و پیشاپیش تولد این امام مهربانم را هم به همگی دوستانم تبریک میگم  مرسی از لطف و محبت همگیتون :

عکس طاها جان با دوست دخترش هستی عکس طاها با بچه های مهد کودکعکسهای تولد طاها در مهد کودکعکس طاها با خودم عکسهای تولد طاها در مهد کودک


 
comment نظرات ()

 
بستری شدن عزیز مامانی
نویسنده : محبوبه - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦
 

با سلامبه همه دوستان خوبم خدا را شکر میکنم که امروز 16 شهریور هست و بچه ام خدا را شکر سالمه و خدا را شکر که از ماه مرداد بیرون رفتیم  حالا براتون تعریف میکنم هفته ااخر مرداد که بود طاها مرتب سرش داغ بود چند تا دکتر بردیمش هر کسی یک  چیزی گفت یکی گفت سرماخوردگیه ، یکی گفت ویروسه ، یکی گفت دندون داره در میاره وووووو بالاخره دیدیم نه این طفلی اشتها داره و نه تبش قطع میشه که دکترش دستور بستری را داد وای خدایا دیگه اونطور روزها را برام نیاور یعنی برای هیچ مادر نیاور چون واقعا خیلی سخته انگار یک جورهایی دارند توی جیگر ادم یک میخ داغ فرو میکنند  خیلی سخت بود بچه ها واقعا خیلی اخه میدونید هیچکی نمیدونست بچه به چه دلیل تب میکنه میدونستند که تب دلیل عفونت شدید هست ولی محل عفونت پیدا نبود بچه از نظر فیزیکی سالم بود به همین دلیل شروع کردند به عکس و سونوگرافی که توی سونو و ازمایش چیزی نشون نداد ولی توی عکس سر و صورت نشون از عفونت شدید سینوسهای سالای ابرو بود و دیگه از اون به بعد شروع کردند به تزریق انتی نیوتیک به رگ بچه ام الهی مادرش بمیره خیلی داغون شده بود خودم که دیگه هیچ ... خدا را شکر بعد از سه روز دکتر به شرط ادامه دارو در منزل ترخیصش کرد و تا به امروزخدا را شکر خیلی بهتره بچه ها مامانهای عزیزم تو را خدا مواظب گلهای نازنینتون باشید چون بچه ها خیلی حساسند و زود از پا درمیایند من برای همه بچه ها برای سالم بودنشون دعا میکنم شما هم برای طاهای من دعا کنید

قربان همگیتون

 عکس عزیز مامان در بیمارستان


 
comment نظرات ()

 
طاها کوچولو مرد کوچک مامانی
نویسنده : محبوبه - ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠
 

سلام به همه دوستان خوب و مهربونم امید که همگیتون خوب و خوش و سلامت باشید این دفعه مثلا نسبت به دفعه های قبل دارم زودتر اپ میکنم در جریان باشید و در ضمن تشویق هم یادتون نره .

و اما اندر احوالات طاها خان ما باید بگویم که بچه ام دارهحسابی شخصیت میگیره و برای خودش کلاس میگذاره اگه بدونید عین این دخترهای دم بخت وقتی میخواهد بره بیرون پدری از بنده در میاره که نگو : مامان شلوارم قشنگه .... مامان لباسم خوبه .... مامان کفشم تمیزه ...... وای نمیدونید که بعضی مواقع میخواهم محکم کله مبارک را بکوبم به دیوار نمیدونم دلیلش چیه ولی از وقتی رفته مهد کودک بیشتر به این موارد حساس شده حالا جالب اینجاست که من از این مامانهایی هستم که از کلاس و قیافه گرفتن و این حرفها زیاد خوشم نمیاد ولی در عوض در مهد کودک خیلی کارهای خوب خوب دیگه یاد گرفته ازقبیل مهم ترینشون اینه که دیگه در روز نیازی به مای بی بی نداره و وقتی دستشویی داره میگه البته شبها نه و غصه من از همین شبهاست نمیدونم اینرا چیکارش کنم اگه خواسته باشم نبندمش که تا صبح باید چند دفعه بیدار بشم و صبح را با سر درد بیایم سر کار  تازه برای بستنش هم باید صبر کنم خوابش ببره بعد مای بی بی اش کنم اگه بیدار بشه میگه مامانی من بزرگ شدم مردشدم نباید از این چیزها بهم ببندی این برای بچه هاست یک چیز جالب اینکه دیروز بابایی اش تهران بود و من تنها بودم زدم بیرون و پیاده روی و بالاخره غیرت اومده بود سراغم دیدم طاها هم موهاش بلند شده خواستم ببرمش سلمونی چون همیشه بابایی اش میبردش و سلمونی خودشون هم خیلی دور بود همین سر خیابون یک ارایشگاه با کلاس مردونه بود از پسره که داخل بود پرسیدم اقا ببخشید شما مو بچه هم کوتاه میکنید تا پسره بیچاره اومد جواب بده گفت من مردم نه بچه مامان دیگه من و اون اقای ارایشگاه از خنده مردیم و بالاخره مرد ما هم رفت موهاش را کوتاه کرد .

خاله مهد کودکش هم میگه شخصیتش خیلی بیشتر از سنش هست بعضی مواقع که کار اشتباهی میکنه میره سرش را یک جایی لابه لای مبلی تختی چیزی قایم میکنه فکر میکنه وقتی سرش قایم بشه دیگه هیچ کی نمی تونه ببینتش

ولی بچه ها توی همین محیط وب با یکی اشنا شدم هم اسم طاها هست خیلی ماشالله پسر فهمیده و با شعورو با شخصیتی هست خیلی دوست دارم طاهای منم مثل اون بشه امیدوارم که خدا صدام را بشنوه و پسرم عین او یک پسر خوب و با ادب و فهمیده بشه و از همین جا هم ازش تشکر میکنم بابت لطف و مهربونیهاش و هم اینکه بهش بگم برام خیلی عزیز و محترم هست طه به قول خودش هیچکی

اینم جدیدترین ورژن عکس اقا طاها که خدمت دوستان عزیزم تقدیم میکنم :

 

اخرین ورژن طاها

شخصیت را داشته باش


 
comment نظرات ()

 
خبرهای جدید از مهد کودک طاها جان
نویسنده : محبوبه - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
 

با سلام به همه دوستان عزیز و مهربونم

امید که حال همگیتون خوب و خوش و سلامت باشید ممنونم از لطف همه تون به خدا بعضی مواقع شرمنده این همه خوبی و مهربونیهاتون میشم ولی تو را خدا نگید من مامان تنبلی هستم کمی کارهام توی سازمان که زیاد شده و زیاد نمیرسم که به نت سر بزنم اگر هم  بیایم سریع السیر میایم و به افهام سر میزنم و زود میروم بیرون ولی امروز میخواهم رکورد بشکنم  و یک پست جدید بنویسم فقط به خاطر یک دوست خوب و دوست داشتنی (قابل توجه اقا طه  عزیزم )

اول از همه بگم از احوال آقا طاها در محیط جدید ( مهد کودک) که بنده بی نهایت راضی راضی هستم و البته خودش هم خیلی راضی هست و دوست داره  خداییش جا داره اینجا از مدیریت محترم مهد کودک ( دنیای کودک ) سرکار خانم میرشمسی و خاله عاطفه مهربون و به قول طاها خاله نمجه خیلی تشکر کنم واقعا برای طاهای من زحمت میکشن . راستش من و بابایی خیلی روی مهد کودک حساس بودیم کلا می ترسیدیم و همه هم بیشتر میترسوندنمون ولی خوشبختانه بر خلاف گفته همگان به اینکه مهد کودک براش بد نبود بلکه بی نهایت خوب بوده خیلی کارهای جدید یاد گرفته حرف زدنش خیلی بهتر شده از همه مهمتر دیگه مای بیبی نمیشه و به قول خودش میگه مامانی من دیگه بزرگ شدم پسر خوبی شدم و فقط الانه مشکلم شبهاست و بعضی از دوستان میگن که شبها ببندمش ولی بعضی دیگه میگن عادت به شب ادرای پیدا میکنه ولی خیلی سخته هر شب باید دل بیدار باشم و مواظبش باشم به هر حال در صورت کلی قضیه من خیلی خیلی راضی هستم و امیدوارم که این مشکل هم کم کم حل بشه . تازه بچه ام حسابی شعر یاد گرفته  دو تا سوره قرآن را از حفظ شده کلی دوستای جدید پیدا کرده و دیگه خیلی پسر با کلاس شده .

 خودم هم که خبر جدیدی ندارم طبق معمول عین یک ادم کوکی و اهنی که از دور کنترل میشه و یا اینکه یک مشت برنامه را مینویسند و میریزند توی کله اش و اون مجبوره که  اون برنامه ها را اجرا کنه منم  همینطور طبق معمول همیشه صبح میایم سازمان ظهر میروم خونه علی طاها را از مهد برمگردونه ناهار میخوریم کمی میخوابیم باز بیدار میشیم ناهار فردا را اماده میکنم و نظافت خونه و کمی بازی با طاها و باز شب میشه میخوابیم و صبح بازم تکرار تکرار تکرا به خدا همه مون خسته شدیم از این زندگی تکراری مگه نه ؟ کسی پیشنهادی داره برای ایجاد یک تحول و تنوع  توی زندگی مون  تو را خدا  راهنمایی ام کنید ؟

خب خیلی حرف زدم بازم معذرت بابت این همه تنبلی ام  و همگیتون را دوست دارم و از راه دور می بوسم


 
comment نظرات ()

 
سال نو مبارک ( ببخشید با تاخیر)
نویسنده : محبوبه - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤
 

با سلام به همگی دوستان  و رفقای اینترنتی گل گلاب سال نو همگیتون مبارک باشه الهی که امسال سالی پر بار و پر برکت و پر از خوبی و برکت براتون باشه .شرمنده که من بازم با تاخیر اومدم  هرچی بگید که من مامان تبلی هستم حق به جانبتون هست و قبول دارم ولی بگذارید اولش کمی توضیح بدهم اخبار ارائه بدهم بعدا دعوام کنید .

اول از همه اینکه ما چند روز اول عید را مهمون داشتیم و به بروجرد نرفتیم از شب سال تحویل هم که یک دندون درد شدید و وحشتناک اومد به سراغم و سال جدید را با یک عصب کشی جانانه شروع کردم دیده توجه کنید که چه شود این سال که با دندون درد و دندانپزشکی شروع شود بعدا روز سوم رفتیم به بروجرد و جای شما خالی اونجا هم مثل همیشه با صفا و قشنگ و با مردم مهربون و خونگرمشون همگی منرا شرمنده خودشون کردندو طاها جان هم که عاشق حیوانات و دیگه غرق در شادی و صفا اونجا که میرویم خیلی بهش خوش میگذره الهی بمیرم بچه ام توی این یزد که جایی نداره بره ولی اونجا همه اش مهمونی و خوشگذرونی و کنار حیوانات و دیگه یک جشن واقعی در تمام وجودش برپاست .

و اما خبر مهم تر اینکه من اسباب کشی کردم و خونه ام را عوض کردم و در حال حاضر هم در خونه جدید زندگی میکنم خونه جدیدم سازمانی هست و در منطقه بالای شهر واقع شده  ومستقل نیست در یک مجتمع اپارتمانی که خیلی هم کوچولو هست ولی مجانی بهمون دادند تا ببینیم در اینده چه می شود دعا کنید که بیرونمون نکنند چون اینطوری خیلی توی زندگی بهمون کمک میشه ولی این خونه یک عیب داره  و اینم اینه که خونه از خونه مامانم اینها خیلی دور هست حدود نیم ساعت بیشتر راهه  ولی  به کارم خیلی نزدیک و دیگه نمی تونیم هر روز طاها را ببریم و بیارمش به همین دلیل هم مجبور شدم طاها خان را بگذارم مهد کودک  خودم واقعا از ته دل راضی و  خوشحالم چون اخه میدونید طاها دیگه دو سال و نیمش هست وقت اموزش دیدن و بالا بردن روابط اجتماعیشه این چند روز ی که رفته تقریبا اروم بوده و اذیت نکرده حالا تا ببینیم بعدها چی پیش میاد در کل طاها بچه ارومیه خاله های مهد هم خیلی ازش راضی هستند حالا به امید خدا دعا کنید که همینطوری بمونه و همه ازش راضی باشند بعضی از همکارام که خیلی ترسوندم میگن بچه ات را بفرستی مهد بد میشه ولی من حالا این ریسک را کردم تا ببینیم چی پیش میاد خبرهای بعدی را توی مطلب بعدی بهتون میگم بازم معذرت بابت تاخیرم قربون همگیتون بروم خو ب و خو ش و سلامت باشید . راستی بچه ها میخواستم  چند تا عکس بگذارم ولی همکارام میگن که سایتهایی که عکس میگذاشتیم را بسته اند شما سایتی را سراغ دارید که باز باشه و بتونم عکس طاها را بگذارم مرسی از همکاریتون  بازم یک سایتی را دادند عکس میگذارم ببینید قابل دیدن هست یا نه بهم خبر بدید ممنونم ازتون

عکس طاها جان با بچه گوسفند ب بعی

طاها جان با گوسفند کوچولو


 
comment نظرات ()

 
گرفتاریهای زیاد مامانی و مریضی طاهای گلم
نویسنده : محبوبه - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥
 

سلام به همه دوستای خوبم الهی که همگیتون خوب و خوش و سرحال باشید منم خوبم خدا را شکر روزگار میگذرونیم واقعا شرمنده به خاطر این همه تاخیرم که میدونم همگی از دستم گله مند هستید از همه تون معذرت میخواهم اولش که یک مدتی اینتر نتها قطع بود و توی خونه هم سمت شب باید کار میکردم که اینقدری کار خونه و بچه کوچیک و ادم کارمند زیاد هست که نگو بعدشم طاها گلیم مریض شد یک مریضی خیلی سخت نمیدونم چرا اخه میدونید اولش طاهاو علی با موتور بودند یک خانومها صبح زود زده بود بهشون خدا را شکر طوریشون نشده بود ولی بازم بردیمشون دکتر خدا میدونه چقده اون موقعی که توی سازمان بودم و مامانم بهم زنگ زد چقدر نگران شده بودم خدا میدونه توی اون لحظه چه به دلم رسید ولی خوشبختانه مسئله جدی نبود ولی متاسفانه طاها بعد از 2 روز یک تبی کرد که الهی مادرش بمیره باورتون نمیشد چقدر دمای بدنش بالا بود با هیچ چیزی پایین نمی اومد من توی 7 روز بچه را به 11 تا دکتر نشون دادم نشون به همون نشون که هر کدوم یک نسخه ای می پیچید و نسخه نفر قبلی را رد میکرد یک میگفت عفونت داره از گلوش هست یکی میگفت بر اثر ترس اینطوری شده یکی میگفت افت داخل معده اش زده بالاخره هر کسی یک دارویی داد تا بالاخره با همون کوآموکسی کلاو و 6 تا پنلی سیلین و یک عالمه شیاف مسکن و ..... تبش اومد پایین و تازه افتاد به اسهال و استفراغ دیگه درد سرتون ندهم داغون شدم به خدا تا بچه دوباره روی پا اومد به قدری وزن کم کرده که نگو نمیدونم چطور بدنش را دوباره بسازم در صورتی که از اول هم زیاد چاق نبود ولی بازم خدا را شکر میکنم با وجودی که دلیل واقعی بیماری اش را نفهمیدم بچه ام بهتر شد و به شکر خدا الانه سالمه اما از نظر اشتها هنوز خیلی کم اشتهاو کم طاقت شده بالاخره اما همه اش خبرهای بد بهتون ندهم دوستای خوبم یک خبر خوش اینکه خیلی راحت و بی درد سر تونستم پسونک را از روز بعد از تولدش تقریبا ازش بگیرم خداییش زیاد اذیت نکرد اصلا یادش هم نیست که چنین چیزی در زندگی اش بوده و اینهمه بهش علاقه داشته خودم هم باورم نمیشد اینقدر راحت باشه گرفتن پسونک  دیگه اینکه خیلی بچه ام از نظر طرز فکر و شناسایی اجسام و حیوانات و رنگها خیلی پیشرفت کرده تقربا تموم حیوانات را میشناسه البته با صداهاشون هم تقریبا اشنایی داره نمیدونید چقده عاشق حیوانات هست نمیدونم طاهای من اینطوری هست یا همه بچه ها همین طوری هستند به هر حال خونه مونشده پر از عروسکهای باغ وحشی از اهلی گرفته تا وحشی و پرنده و قناری و دیگه داخل اتاق که راه میرویم زیر پامون پر است از حیوانات مورد علاقه اقا طاها علی اقا هم که دیگه هیچی عشق خریدن چیزی واسه اقا پسرش تند تند میره بازار و براش حیوانات مختلف را میخره و یا حداقل این سی دی های زار بقا و از اینطور چیزها به خدا از تموم برنامه ها ی تلویزیون و .. فاصله گرفتم چون همه اش داخلش به قول خودم داز ققا میخواهد ببینه و اجازه به من و بابایی نمیده چیز دیگه ای را نگاه کنیم میترسم از نظر روحی روانی براش مفید نباشه و ضرر داشته باشه میخواستم بروی با یک روانشناس کودک صحبت و مشاوره کنم که دیگه خوردم به این مریضی طاهای عزیزم بازم ازتون خواهش میکنم دوستان خوبم اگه در این زمینه تجربه ای چیزی دارید منرا  راهنمایی کنید متشکرم از لطف و محبت همگیتون دوستتون دارم  اینم چند تا عکس جدید از طاهای عزیزم

 


 
comment نظرات ()

 
تولد دو سالگی طاها جان در 18 مهرماه
نویسنده : محبوبه - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠
 

با سلام به همه دوستان گلم الهی که حال همه تون خوب و خوش و سلامت باشه دیروز تولد دو سالگی پسرم بود جای همگیتون خالی یک تولد خیلی کوچیک براش گرفتیم  خواهرم بود و داداشهام و مامان و بابای خودم  الهی بمیرم همسر خوبم که توی یزد کسی را نداره ولی خدا میدونه مامان و بابا و خواهر و برادرهای من هوای اونرا بیشتر از من دارند اخه خدا را شکر همسرم مرد خیلی خوبی هست شاید دوستان خوبم از مال دنیا خیلی زیاد نداشته باشیم ولی خدا میدونه و ازش شاکرم که خیلی از زندگی ام راضی ام و از خدا میخواهم مشکل تموم مردم دنیا حل بشه و هیچ زن و مردی توی دنیا مشکل خاصی نداشته باشند  ولی به هر حال دیگه خیلی پسرم بزرگ شده تقریبا تموم کلمات را میتونه تکرار کنه هر کاری بهش میگم میتونه انجام بده و خیلی از مفاهیم را میتونه درکش کنه الانه 16 تا دونه دندون درآورده  و برای خودش مردی شده و.... ولی در عوض دیشب به همسرم هم میگفتم که علی جان میبینی هرچی بچه مون داره بزرگ تر میشه در عوض خودمون داریم پیر میشیم از یک جهت به خاطر بزرگ شدن فرزندم و سالم بودنش راضی و خوشحالم  و از یک طرف از سفید شدن لا به لای موهایم کمی دلم میگیره بازم امید وارم که خدا همیشه  محافظ تموم مادرها و بچه هاشون باشه و همگیشون سالم باشن یک مسافرت  کوچولو رفتیم به بروجرد بازم جای همگی خالی بود خیلی خوش گذشت کمی هوا رو به سردی بود ولی بازم خیلی خوب بود عمه مهربون طاها که خیلی خیلی دوسش دارم حسابی ازمون پذیرایی کرد به همگی توصیه میکنم اگه وقت کردید البته توی فصل تابستون یک سری به بروجرد بزنید کلا استان لرستان خیلی شهرهای قشنگی داره سرسبز و خیلی قشنگه  علاوه بر اون مردم بسیار خونگرم و مهربونی داره به خصوص همسر من که خیلی دوستش دارم دوستان خوبم سفارش میکنم اگه  وقت کردید حتما تشریف ببرید به بروجرددر ضمن یزد ما هم بد نیست هر کدوم خواستید تشریف بیاورید قدم همگیتون روی چشم در خدمت همگیتون هستم  قربون همه دوستان خوب و با معرفت همه تون را دوست دارم و از ابراز محبت و مهربونیهاتون متشکرم دوستان خوبم

اینم چند تا عکس جدید جدید از طاها گلی

عکس طاها گلی با بابا علی

طاها گلی با گریم فانتزی طاها و عشق بازی با حیوانات طاها در زادگاه پدری شهر قشنگ بروجرد(پارک فدک بروجرد)

طاها در باغ پرندگان بروجرد


 
comment نظرات ()